تبليغاتX
وبلاگicon
گروه مترجمین ایران زمین
دختـــــــــــــــــــــروونه


دختـــــــــــــــــــــروونه

در تنهاییــــ خود لحظـــه ها را برایتـــــ گریه کردم

در بی کسیمـــــ برای تو کـــه همه کسم بودیــــ گریه کردم

در حال خندیــــــــدن بودم که به یاد خنده های ســــرد و تلختــــ گریه کردم

در حیــــن دویدن در کوچه هایـــــ زندگی بودم

که ناگـــــاه به یاد لحظه هاییــــــ که بودی و اکنــــون نیستی

ایستادمـــ و آرام گریه کردم

ولی اکنون مــــــی خندم

آری میخندم به تمام لحظه های بچـــــــگانه ای که

به خاطرتــــــ اشکــــ هایم را قربانیـــــــــ کردم

تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391سـاعت 21:14 نويسنده فـــاطــیــ مـــا| |

جِســـارَتـــــ مـــی خــــواهَــد

نـَـزدیــکـــــ شُــدَن بــه اَفــکــار دُختَــری

کــه روزهـــا
... ...
مـَـردانــه بـــا زِنــدِگــی مــی جَنـــگد ...

امــا شـَــبـــــ هــا

بالـِـشـتـَش از هــِـق هــِـق هـــای دُختـَـــرانه خیــــس اســـتـــــ ... !

تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391سـاعت 17:29 نويسنده فـــاطــیــ مـــا| |

مطمئــــن باش ، برو ...

ضربه اتـــــــ كاری بود ، بی وفایی کردی..دل من سختــــــــ شكستــــ .

و چه زشتـــــ به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاك ، كه پر از یاد تو بود ...

و به این قلبـــــــــ یتیم

كه خیالم می گفتـــــــ تا ابد مال تو بود ...

تو برو تا راحتـــــــ تر

تكه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391سـاعت 11:32 نويسنده فـــاطــیــ مـــا| |

دَر نَبـــودَتــــــ ایــن مأه کـه می گـــــذَرد ......

اُردیبِــهشتـــ نیستــــ که

اُردی جَهنَــــم استـــ ......


تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391سـاعت 21:36 نويسنده فـــاطــیــ مـــا| |

به حرمتــــــــ آن شاخه ی گل ســـــرخ که لای دفتر ترانه هایم خشـــــــک شد ! به حرمتـــــــ قدمهایــــی که با همــــــــ در آن کوچه ی همیشـــــــگی زدیم ! به حرمت بوســـــه هایمان ! نه ! تو حتی به التماســــ هایمــــ هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رســـــــید و من همچنان در خیال چشمان ســـــیاه تو ام که ســـــاده فریبم داد ! قصه به پایان رســــــــید و من هنوز بی عشــــــــق تو از تمام رویا ها دلگیــــــــرم …………

تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391سـاعت 18:47 نويسنده فـــاطــیــ مـــا| |


تاريخ یکشنبه هفتم اسفند 1390سـاعت 17:52 نويسنده فـــاطــیــ مـــا| |

من تو را دوست دارم و تو دیگری را و دیگری دیگری را و در این میان همه تنهاییم!

تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390سـاعت 17:1 نويسنده فـــاطــیــ مـــا| |

امروز داشتم دفتر خاطراتمو ورق می زدم چشمم افتاد به این:

خسته و تنها به چشمای اون نگاه میکنم میدونم اون کسی نیست که میخوام میدونم رویاهام هیچ وقت واقعی نمیشن!

میدونم اگه بهش دل ببندم اونم میذاره و میره میدونم نباید حرفاشو باور کنم

آره خودم همه ی اینارو میدونم

اون بهم گفت عاشقتم گفت تو اولین و آخرین عشق منی میدونم داره دروغ میگه

هیچ وقت حرفاشو باور نمیکنم...

چند صفحه جلو تر نوشته بودم:

من عشق واقعی رو پیدا نکردمو خودمو فروختم به عشق دروغی

آره حالا اون منو تنها گذاشته و رفته...

و چند صفحه جلو تر:

دوباره چشم های جذاب غریبه ی دیگه...

 

 

تاريخ یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390سـاعت 17:12 نويسنده فـــاطــیــ مـــا| |

همیشه فکر می کردم دنیا بدون آدمهاش

 خیلی قشنگه. فکر می کردم توی این

 دنیای پر از دروغ، آدمها متولد شدن تا اون

چیزی که نیستن باشن. به خودم یاد داده

بودم که نادیده بگیرم، فراموش کنم و دور

بندازم هر چیزی رو که فکر می کنم واقعیه!

 کم کم داشت باورم می شد که همه چیز

 این دنیا دروغیه، همه ی چیزایی که یه

روزی بهشون ایمان داشتم. حتی به خود

ایمان هم شک کرده بودم. انگار دچار یک

 حماقت واگیردار شده بودم. تنها چیزی که

 بهم امید می داد یک رویا بود. یک رویای

کودکانه اما با شکوه که انگار تنها روزنه ی

من به سوی زندگی بود. اما همیشه از فکر

 کردن بهش می ترسیدم! می ترسیدم که

ذهن رخوتناکم اونو به نابودی بکشه، می

ترسیدم هیچ وقت نتونم برای تحقق رویام

کاری بکنم...

...تا اینکه یک شب تصمیم خودمو گرفتم،

 تصمیم گرفتم که پنجره ی دلمو به سمت

ستاره ی رویاهام باز کنم.

...و تو با نیروی جادویی حضورت به من

لیاقت دادی، لیاقت دادی تا بتونم عشقو

لمس کنم. مثل ستاره ای از پنجره ی دلم

 سرک کشیدی تا در حضور پر نورت جون

بگیرم و شرمسار مهربونیت بشم.

من به بودنت، به نیروی قلبت نیازمندم تا

 دوباره دنیا رو همونطور که هست، قشنگ

 ببینم، تا به اوج باور هام قد بکشم، تا

زندگی رو مثل رنگ های بال پروانه زیبا

ببینم.

پس بمان! بمان و بی کسی ام را با قصه

 هایت پر کن که تو سرمایه ی ماورائی این

 وجود خسته ای.

بمان و بگذار روحت را در آغوش بکشم تا

قلبت در وجود من بتپد.

آه چه قصه ی شیرینی!

شهرزاد قصه ی من! باز هم برایم قصه بگو،

 این بار نه برای نجات خود، که برای نجات

 روح خسته ی من قصه بگو. قصه ای به

 بلندای تمام شب های عمرم.من هیچ

جای این قصه نخواهم خوابید و از ناممکن

 عبور خواهم کرد تا حضورت را جاودانه

 کنم...

 

تاريخ جمعه بیستم اسفند 1389سـاعت 22:7 نويسنده فـــاطــیــ مـــا| |

براش بنویس دوستت دارم آخه می دونی

آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از

یاد می برن

ولی یه نوشته , به این سادگیا پاک شدنی

 نیست

گرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک

 قلب هم ساده تره ولی تو بنویس .. تو …

 بنویس

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک

 کنم

چون تو پاک هستی می توانم تو را خط

 خطی کنم

که آن وقت در زندان خط هایم برای

 همیشه ماندگار میشوی

و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با

 مداد رنگی های یادت رنگ می زنم

تاريخ یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389سـاعت 19:38 نويسنده فـــاطــیــ مـــا| |

miss-A

دختروونـــــــــه